X
تبلیغات
رُمــ ـان هـ ـاي نــ ـانــآ(نادیا نصیری) - 4 دقــيــ ــ ـقــه - قسمت 3

     رُمــ ـان هـ ـاي نــ ـانــآ(نادیا نصیری)






 رسيديم خونه سعيد... درو باز كرد رفتيم داخل لامپا رو روشن كرد رو مبل نشستم خونش هم لايك داشت 

سعيد يهو غيب شد گوشيم زنگ خورد 

برداشتم

-: تنهايي خونه سعيد چه غلطي ميكني هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خيلي ترسيدم اريكا چرا اينجوري حرف ميزد ؟

آروم گفتم : چيشده ؟ مامان اينا چيزي گفتن ؟ تو از كجا ميدوني ؟

سعيد كه تازه اومده بود با 2 تا ليوان آب پرتغال يكم حواسش به حرف زدن من با موب پرت شد و بعد يكي از ليوانا رو گذاشت رو ميز جلوم و خودشو رو به روم رو مبل نشست

 

اريكا : نه بابا .. اين سامين و رايكا انگاري رفته بودن واست لباس بيارن بعد يادشون اومد كه چجوري برن تو اتاق تو ؟ شك ميكردن بقيه .. اومدن دنبال من ..الان دارم دنبال لباسات ميگردم كدومشو بيارم ؟

من : اهم خب اون شلوار لي برفيه كه رو زانوش يكم نخ كشه همون كه يه عوولمهههه دوسش دالمممم

سعيد بعد اين حرفم لبخند زد يهويي تابلو بود داره ميتركه از خنده ها ولي سريع خودشو جمع و جور كرد و لبخندش محو شد

اريكا :مرضضض بگيري پيداش كردم ..فعلا خداحافظ

گوشوي قطع كردم و ليوان رو برداشتم و گفتم : مرسي..چيزي كه توش نريختي هان ؟

سعيد : چي ميگي نيلا ؟ اين چه حرفيه ؟

من : اي بابا به خودتم شك داري ؟ منظورم اينه اسانس زدي يا طبيعيه ؟

سعيد : با اسانسه

اخماش حسابي رفته بود توهم اصلا كيف ميكردم حرصشو در ميارمااااا

گوشيش زنگ خورد يه نگاهي به گوشيش انداخت  بعد گلوشو صاف كرد و جواب داد

بله ؟ -

. ..-

- آره عزيزم فعلا خونه ام اما بعد ميريم خونه دوست بابام 

- ...

 - نه جايي قرار نيست برم فردا ..ميبينمت

- ...

 - باشه حتما جسي رو بياريا.باي

گوشيو قطع كرد و صاف نشست و سرشو انداخت پايين انگار داشت گلاي فرششونو ديد ميزد

من : تموم شد ؟

سعيد : آره ولي فردا باز زنگ ميزنه

من : شربتو ميگم ..ديگه نداري؟

سعيد با كلافگي گفت : تو آشپز خونه تو يخچال 

من :آدرس نده برو بيار واسم ..اشاره اي به پاهام كردم كه مثلا درد ميگيره 

سعيدم با بي ميلي رفت و بعد چند ثانيه پارچ شربتو گذاشت جلوم 

صداي اف اف بلند شد رفت سمت در اما موبايلش رو ميز جا موند آروم موبايلشو برداشتم اخرين تماسشو ديدم از عكس طرف روش بود عجبببببب مثل اينكه با مدل پدل ها ميپره واسه همينه واس ما كلاس ميذاره بچه ديگه حق داره 

لب ها پروتز اندازه توپ بسكتالِ سامين ..چشم هاي دور و برش سياه و خط چشم كشيده تا حدي كه چشمش محوِ شده گونه هاشم تابلوئه مصنوعيه .. ميرسيم به بيني كه نوكش قيچي شده و رفته سر بالا  تا خواستم بقيه اجزاشو تحليل كنم ديدم سعيد داره مياد سريع موبايلو گذاشتم سر جاش و يه ليوان شربت ديگه براي خودم ريختم

اريكا : بتركي نيلا 

من : اين جا سلام عليكته ؟

لباسا رو پرتاب كرد سمتم از رو هوا گرفتمشون و گفتم : چته ؟؟؟؟؟؟

اريكا : هيچيم نيست .. توجهش به سعيد جلب شد يكم آروم گرفت و گفت : سلام سعيد خوبي ؟

سعيد : مرسي اريكا تو خوبي ؟

اي عوضي يه بار نشد به من بگه خوبي ..هر وقت سلام ميكنم فوقش بگه سلام

اريكا : ممنون سعيد جان .. رو شو برگردوند و به من گفت : يالا دست و پا چلفتي پاشو برو تو اون اتاق لباستو عوض كن

من : انگاري اين خونه رو كاملا ميشناسيااااا ؟

اريكا :آره يه بار باسامين و رايكا اومده بوديم اينجا

از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق و اريكا هم لباسا رو كه تو نايلكس بود رو پرت كرد طرفم .. لباسامو عوض كردم و جلو آينه وايسادم و به اريكا گفتم :  خوب شدم نه ؟

اريكا : الان من بگم نشدي مثلا يه چيز ديگه ميپوشي ؟

من : نه

اريكا : پس چرا ميپرسي ؟

من : همينجوري ...

اريكا : بيا برگرديم خونتون كه بقيه كم كم نگران ميشن ..

از اتاق اومديم بيرون و اريكا رو به سعيد گفت : تو ميري خونه اينا ؟

سعيد :آره امشب اونجاييم

اريكا : پس ببرش منم برگردم خونمون مهمون داريم

انگار من اشيا هستم اينو ببرش ؟؟ دارم برات اريكا

اريكا : چرا وز وز ميكني ؟ بلند تر بگو 

من : حرفاييه كه دارم تو دلم ميزنم

اريكا : صدا وزوزش مياد پس چرا وقتي تو دلته ؟

چپ چپ نگاهش كردم كه روشو برگردوند طرف سعيد 

سعيد : باشه مشكلي نيست پس ما ميريم مواظب باش 

همه به اتفاق هم از خونه سعيد اومديم بيرون و با بي ميلي سوار ماشين سعيد شديم اريكا هم به طرف خونه خودشون تو پياده رو راه ميرفت 

تو ي راه توجهم به سعيد جلب شد داشتم فكر ميكردم چرا انقدر تو خودشه ؟  اكثرا ساكته و حرفي نميزنه مامانش ميگه با دوستاشه اينجوري نيست ولي اگه آدم شاد باشه هميشه و همه جا همينجوريه ..يادمه قبلا سعيد خيلي شيطون بود و پر جنب و جوش دقيقا مثل سامين حتي بد تر از اون يهويي انقدر متين شدن بهش نميومد 

سعيد : اگه ديد زدنه من تموم شد پياده شو رسيديم

من تازه فهميدم از تو آينه متوجه شده بود كه بهش خيره شدم چشمم خورد به برگي كه رو سرشه تو دلم كلي خنديدم و خيلي ريلكس دستمو بردم سمت سرشو برگ رو نشون دادم و گفتم : زير درخت بودي ؟؟ داشتم به اين نگاه ميكردم ههه

سعيد كه كاملا تابلو بود از ضايه شدناي متواليش خوشش نيومده پياده شد خودش و منم پياده شدم

بدون توجه به اون با كليد در خونه رو باز كردم و داخل شدم ديدم سامين و رايكا دارن تو موبايلشون يه چيزي ميبينن و ميخندن ..با اينكه اعصابم داغون بود ااما اين دوتا رو كه ميديدم روحم تازه ميشد

اين دوتا كفتر عاشق ئه نه ببخشيد اين دو تا دوست گرامي هر وقت باهم بودن ميرفتي پيششون يه جونه تازه ميگرفتي .. با خنده گفتم : چي ميبينين ميخندين هان ؟

سامين : به سنه تو نميخوره نپرس پس

من : ئه ئه چي ميبينين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سعيد از پشت سرم ظاهر شد و مستقيم رفت تو آشپز خونه

رايكا : چيز خاصي نيست جون تو

من : جونه  من ؟ اگه چيز خاصي نيست چرا نميذارين ببينم ؟

سامين گوشيو از دست رايكا گرفت اومد جلوم و گفت : قول بده ديدي چيز بهم نگي هاا

من : مگه بده ؟

سامين : واس سن تو نيست اخه

برداشتم و ديدم ...يعني تا چند دقيقه هنگ بودم بخدا

سامين : قسمت آخر ميگ ميگه .. ببين بيچاره چجوري كشته ميشه 

يه ضربه خفيفي به سرم زد و گفت : تو اون ذهن  چي ميگذشت ؟هان؟ ديدي گفتم بدرد سنت نميخوره ؟ واس بچه هاست ؟ آروم ادامه داد : توام بچه اي ديگه  بعد شروغ كرد به زيركي خنديدن 

با غضب نگاش كردم و رفتم طرفش كه بزنمش اون هنو داشت ميخنديد كه يهو  منو ديد و سريع فرار كرد يه دور دور نشيمن منو چرخوند نتونستم بگيرمش بيشعوروو كه يهو گفت : پا كوتاهي ديگه 

حرصم در اومده بود سريع تر ميدويدم رفت تو آشپز خونه مامانش واساده بود و داشت يه چيزي تو يخچال ميذاشت كه رفت پشت مامانش و گفت : مامان ..مامان نيلا رو بگير وگرنه پسرت شهيد ميشه ..

من جلوي مامانش كه رسيدم يكم معذب شدمو واسادم كه مامانش يه چشمك زد و از جلوي سامين رفت كنار 

ديگه بهش رسيده بودم ميخواست فرار كنه باز كه يهو ايستاد منم بهش رسيدم گفت : حالا هر كار دلت ميخواد جلو بزرگترا باهام بكن ببينم ميخواي چيكار كني

يه نگاهي به مامان انداختم كه سرش گرم بود به پاك كردن سبزي مامان سامين هم اصلا بش محل نميداد محكم با پام زدم رو زانوش و گفتم : اين كار خوب بود ؟

اينو گفتم و از آشپز خونه زدم بيرون كه يهو صداي افتادن يه چيزيو شنيدم برگشتم ديدم سامين ميخواست دنبالم بدوئه و تلافي كنه كه مامانش پاشو اورد جلو و محكم خوردزمين

با خنده برگشتم پيش رايكا .. رايكا دستشو برد جلو گلوش و با اشاره گفت : كشتيش؟

من : نه اما نفساي آخرشه

دوست نداشتم قردا وقتي سوار هواپيما ميشيم خوابم ببره واس همين بدون اينكه كسي بفهمه رفتم تو اتاقم و خوابيدم

واس شام اومده بودن صدام زدن اما بيدار نشدم تازه يادمه مامان چند بار اومد هي ميگفت دختر زشته نيايي سر سفره مهمون داريما اما كو گوش شنوا من داشتم خواب 7 تا پادشاه قد و نيم قد رو ميديدم

فرداي اون روز وقتي همه داشتن با عجله اين ور و اونور ميرفتن من عين خيالم نبود و خيلي ريلككس ساكم رو تو دستم داتم تا زمان حركت برسه

نميدونم دليلش چيه هميشه از چند روز قبل همه چيو اماده ميكنن ها ولي موقع رفتن ميشه بخاطر جو دادن الكي اين ور اونور ميرن ميبينن چيزيو جا نذاشته باشن

مامان : نيلا جان مطمئني همه چيو آوردي ؟

من : اوهوم

مامان : رفتيم اونور نگي موباليم رو جا گذاشتمااا ؟

( معمولا تنها چيزي كه جا ميذاشتم يا براي در رفتن بهونش ميكردم كه جا گذاشتم موبايلم بود)

من : نه مامان جان فوقش جا بذارم اونور يكي ديگه ميخريم بخاطر يه موبايل كه بر نميگردم

مامان : از مال خليفه ميبخشي ؟

من : حليفه نه اما از مال بابا بله

مامان : ما كه رو گنج ننشستيم

من : مردم غذا ندارن بخورن همين قدرم داريم خدا رو شكر

بابا : نيلا جان بريم كه اريكا اينا فرودگاهن ما هووز راه نيوفتاديم

مامان با عجله هي وسايل رو دوباره چك ميكرد

منم كه ديگه ته خنثي بودن آروم گفتم : همه چيو برداشتي مطمئن باش اين ساكه توش لباساتونه اون يكي هم ..

مامان : بسه بسه خودم ميدونم تو كدوم چيه نميخواد توضيح بدي

دستش رو گرفتم و بزور سوار ماشين كردم تازه تو ماشينم هي هول داشت چيزيو جا نذاشته باشه

ننه جون هم كه از سر صبح خونمون بود ساكت نشسته بود چون ميدونست بخواد حرفي بزنه نگراني مامان بيشتر ميشه

وقتي ماشين راه افتاد يه كاسه آب پشتمون ريخت يعني پشت ماشين سو تفاهم نشه :دي

موقع راه افتادن ماشين يه نگاهي به مونمون انداختم و گفتم : خداحافظ خونه ي گرامي تا2 سال ديگه نميبينمت دزد راه بدي تو خودت من ميدونم و تو

نميدونستم چرا ولي اصلا احساس دلتنگي نداشتم تجربه ي جديد رو ترجيح ميدادم

 

رسيديم فرودگاه سريع پياده شدم و دويدم طرف اريكا كه پيش خاله اينا واساده بود

مامان : دختره ي تنبل يكي از اين ساكا رو بردار  بعد برو

نصفه راه برگشتم و ساك خودمو گرفتم و بعد رفتم پيش اريكا اول به خاله و شوهر خاله سلام كردم و بدون اعتنا به رايكا  يه مشت زدم به شونه ي اريكا و گفتم : خوش ميگذره ؟

اريكا : آره بد ني اما نتونستم با همه دوستام خداحافظي كنم

من : بيخيال بابا 2 سال ديگه مياي

اريكا : خودت ميگي 2 سال

 بابا و مامان اومدن و با خاله اينا رفتيم  تو سالن انتظار بعد يه صداي خيلي خش دار و گرفته معلوم بود از كنار خيابون گوينده رو پسيدا كرده بودن گفت مسافران به مقصد اتريش برن فلان جا حالا يه چيزي تو همين مايه ها من كه گوش ندادم درست فقط فهميدم داره فك ميزنه

بله و بلاخره ما سوار هواپيما شديم


*   *   *   *   *  *  *   * 

 

داشتم با صداي بلند ميخنديدم كه اريكا از پشت دستمو گرفت  و گفت چته ؟ مثل ديوونه ها تنهايي ميخندي

من : هيچي داشتم خاطره اي كه 2 سال پيش نوشته بودم رو ميخوندم قبل اومدن ما به اينجا

اريكا : هي ميبيني تورو خدا ؟ چه زود گذشت؟ الان واقعا 2 سال شد ؟ حالام وقت گير آورديا دقيقا موقعي كه ميخوايم فردا برگرديم خاطره اومدنمون رو ميخوني ؟

من : اوهوم فكر كنم .. الان من به سن قانوني رسيدمااا 19  سالم شده ديگه اون بچه ي قبلي نيستم

اريكا : من هوزم يه سال ازت بزرگترم و ازت بيشتر ميفهمم

من : من چند بار بگم بزرگي به عقله ؟

اركيا : نه كه تو داري ؟

من : پ نه پ لابد تو داري

رايكا : ميذارين بخوابم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا جفتتون عقل كل

من : بچه پررو چرا ميايي اينجا تو اتاق من بخوابي ؟ ميدوني كه من دهنم بسته شه احساس كمبود پيدا ميكنم بايد حرف بزنم تا زنده بمانم

 رايكا : تو اتاق من سوسك بود

بلند تر از قبل خنديدم و گفتم :تو  واقعا پسري ؟

رايكا : ميبندي يا ببندم ؟

من : چه غلطا ..ماماااااااااان بيا اين رايكا رو ..

رايكا : اي بابا پرده رو ميگم ميبندي يا ببندم ؟ اخه نور خوشيد مستقيم ميخوره تو چشمم

صداي بلند بازز (صداي ياهو) از لپ تاپم بلند شد شيرجه زدم طرف لپ تاپم و با يه صداي شيطنت آميز گفتم : اوووه ماي گاد

اريكا : خانوم 2 سال از وطنش جدا بوده حرف زدنشم يادش رفته

اومد كنارم نشست و گفت : بگو ببينم چيشده صداي اين نكبت بلند شده ؟ با كي چت ميكني ؟

لپ تاپو سمت خودم گرفتم طوري كه صفحشو نبينه و گفتم : سيكرته

اريكا : اه اه مثل  آدم حرف بزن ببين نكنه داري با اين پسر خارجكيا چت ميكني ؟

من : آره انقده هم خوشگله طرف كه ..همينجا زندگي ميكنه تازه قرار هم گذاشتيم

رايكا : اين حرفاي شيطا ني رو نزنيد خوابم كوفتم شد .. مرد بايد ايراني باشه

من : توي پررو هنوز نخوابيدي ؟ يه بالش كه كنار دستم بود رو پرت كردم طرفش و ادامه دادم : لابد ايراني اونم يكي مثل تو

يهو بلند شد و صاف نشست و گفت : مگه من چمه ؟

من : رايكا بگير بخواب تا همه نقطه ضعفات رو دونه دونه نياوردم جلو چشمت

رايكا : من كه ميدونم تو اهلش نيستي تازه چت هم بكني نمياي با اين صراحت راجع بش حرف بزني سريع لپ تاپو از دستش گرفت و گفت : ديدي اريكا ؟ اين نيلا اصلا اهل اين حرفا ني طرف عكس آيديش دختره تازه خيليم جيگره

لابد همكلاسيته نه ؟

من با بي حوصلگي لپ تاپو پس گرفتم و گفتم : خر جان عكسه سلنا گومز بود رو ايديش عكس خودش كه نبود

از اون اتاق اومدم بيرون و تو نشيمن رو مبل نشستم و صفحه چت رو دوباره باز كردم سعيد بود

پي ام داده بود : چخبر ؟ هنوز معلوم نشده چه ساعتي برميگردين ؟

جوابشو دادم : سلامتي .. فردا صبح ساعت 8 پروازمونه ..ديگه ميايم ور دل شما

سعيد : فكر ميكني دوباره اريكا قبلي باشي وقتي برگشتي ؟


بچه ها بنظرتون چرا سعيد موو اريكا صدا زد ؟؟؟

يعني جا نيلا گفت اريكا ؟؟

منظورش از قبلي چي بود ؟؟

تـاريـخ چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ســاعـت 23:51 نويسنده نـ ـ ـانــآ ♥
Nana jun